بالاخره پرواز با یک ساعت و نیم تاخیر از کلن به طرف مادرید انجام شد، رعد و برق و طوفان و باران همه با هم.
من که همیشه در پرواز هیجان دارم ولی، آن روز دلم به جائی خوش و قرص بود که هر وقت و برای هر کسی دست نمی دهد.
تمام مدت پرواز، خدمه و مسافرین با کمر بند بسته، دسته صندلی هایشان را چسبیده بودند، برای من امروز ولی، ترس معنائی نداشت.
آبی آسمان، سبزی زمین، سپیدی ابر، نارنجی خورشید، که با بالا و پائین رفتن هواپیما تصویر متحرک پنجره بود، موجب هراس مسافرین و چشم نواز من شد.
برخاستم وبه دلیل اخطار مهماندار با عجله از کیفم قلم و کاغذی آوردم و نشستم.
هنگام نگارش این چند بیت دیگر هیچ نشنیدم، به جز پرواز خیال.
از سپيد ابر ميائي
برتن جامه سبزي
در دستت دوجام ارغواني
سوي من محبوب من
با صبر ميائي
از سپيد ابر ميائي
برسر تاج خورشيدي
لبها شوق آن بوسه
چشمت برق آن رويا
سوي من محبوب من
با صبرميائي
از سپيد ابرميائي
رخسارت همه آبي ست
گيسوانت ريزش باران
ابروانت پرتو رنگين كمان
سوي من محبوب من
با صبر ميائي
چهارشنبه بيست و نهم اسفند سال هزاروسيصد وهشتاد بيستم مارس سال دوهزار ودو درهواپيما بسوي مادريد
منبع : سايت هنر و موسيقي